زين الدين محمود واصفى
126
بدايع الوقايع ( فارسى )
گر گشايد چهره ، سازد عالمى را غرق نور * ور بگريد ، عالمى را يك زمان سازد سياه هست روشن ، آفتاب است اينكه مىگيرد ضيا * هرسحر از آستان پادشاه دينپناه خسرو عالىنسب سلطان محمد آنكه هست * آفتاب اوج برج سلطنت ، ظل إله بر كواكب پرتوى از مهر رويش گر فتد * نور گيرد مهر از هريك چنان كز مهر ماه « 1 » « * » شد ميسر پاىبوس او مگر خورشيد را * كز تفاخر افكند هرروز بر گردون كلاه شمسهء ايوان جاه اوست خورشيد فلك * ماه باشد خشت فرش زان « 2 » « * * » حريم بارگاه چرخ با خورشيد ز احسان خانهء جودت رود * قرص گرمى در بغل همچون گداى خانقاه در رياض همتت خورشيد و چرخ نيلفام * هست يك برگ گل خودروى با مشت گياه لاف زد از رفعت خود پيش درگاهت فلك * گرم شد خورشيد بر رويش برآمد زين گناه واصفى تا بر تو تابد آفتاب دولتش * جز دوام ظل جاهش از خدا چيزى مخواه تا بود خورشيد بر اوج فلك ، تابنده باد * آفتاب دولتت از برج بخت و عز و جاه
--> ( 1 ) - T ، B 2 : اين بيت را ندارد . ( 2 ) - T : آن ( * ) س 8 : كز مهر و ماه ( * * ) س 12 : كذا ، نسخهبدل مناسبتر است